1   2      >

+ صبوری، صبوری پیشه کن!

دوشنبه 31 تیر 1387 ساعت 9:57 صبح

یه روزایی تو زندگی هست که الکی دل آدم می گیره! بدون هیچ بهونه ایی! هی دنبال علت می گردی... هی می خوای یکی رو این وسط مقصر بدونی... ولی نه! ایراد از خودته! به خودم دارم می گم! مشکل از دل وامونده خودمه که بهونه گیر شده.


صبوری... آی صبوری... بیا که خیلی بهت احتیاج دارم.


یه وقتایی هست که دوست داری با یکی درد و دل کنی. دوست داری اون بغض فرو خورده رو تبدیلش کنی به زار زار گریه کردن رو شونه یه دوست! دوست داری یکی بگه من اینجام هرچی تو دلته بریز بیرون... هر چی که باشه... ولی هرچی نگاه می کنی کسی رو پیدا نمی کنی! دور و برت شلوغه! چقدر دوست... چقدر آشنا... چقدر تنهایی.. چقدر درد های نگفته... چقدر مشغله. بی خیال میشی! صبوری، صبوری پیشه کن!


هر کسی از ظن خود شد یار من        از درون من نجست اسرار من


سلام دوشنبه! خوبی؟ امروز قراره چی رو از من ثبت کنی که بعدا به خدا نشون بدی؟ هان؟ امروز قراره چه لحظاتی رو با تو داشته باشم که بعد بشه یه خاطره؟ هر چی که هست، چه بد چه خوب، اینو بدون که من دوستت دارم دوشنبه!


یک کلمه حرف حساب با خدا: خدا جون یادت باشه که تو تنها خدایی هستی که من دارم! نگی نگفتی؟


یا قاضی الحاجات..


نوشته شده توسط : یاس

نظرات ديگران [ نظر]


+ خسرو شکیبایی...

شنبه 29 تیر 1387 ساعت 11:51 صبح

عجب رسمیه، رســم زمونه ، قصه برگ و باد خزونه


.


.


پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه...


وقتی هنرمندی می میره دلم می گیره! نه اینکه خودم هنرمند باشم ها! نه! دلیلش اینه که ما با آثارشون زندگی کردیم. لحظه هامون رو ساختیم چه خوب چه بد... حس های خوبی به ما میدن. می شناسیمشون مثل اعضای خانواده خودمون، به خاطر همین شنیدن مرگ ناگهانی شون آدم رو می بره تو شوک... چرا فکر می کنیم مرگ خیلی از ما دوره؟ چرا فکر می کنیم مرگ همیشه واسه همسایه است نه ما؟


خسرو شکیبایی...


روحت قرین رحمت الهی باد... روحت شاد.



نوشته شده توسط : یاس

نظرات ديگران [ نظر]


+ روز مرد...

سه‏شنبه 25 تیر 1387 ساعت 9:1 صبح

اومده بودم که واسه روز مرد یه پست بذارم. اومده بودم که از مردای مهم زندگیم صحبت کنم.. اونایی که تو شخصیت سازیه من نقش داشتن چه مثبت چه منفی. حرفای زیادی دارم که بنویسم. بعضی از حرفا مثل بغض میمونن و بعضی هاشون شیرین هستن و رویایی! قرار نبود و قرار نیست که اینجا خودم رو سانسور کنم ولی گفتن بعضی چیزا خیلی سخته. گاهی نمیشه با صدای بلند فکر کرد. علتش؟ خوب فکره دیگه ! میاد و میره! بعضی هاشون مخرب هستن بعضی هاشون سازنده! حالا کی مرد عمل باشه خدا عالمه! بگذریم! با این پراکنده گویی هام دارم سر از ناکجاآباد در میارم!


روز مرد رو به همه مردای خوب ایرونی تبریک می گم...


باباجون روزت مبارک...


یا رب العالمین...


نوشته شده توسط : یاس

نظرات ديگران [ نظر]


+ او آدم نیست!

یکشنبه 23 تیر 1387 ساعت 8:51 صبح

ساعت ده دقیقه به شش صبح با صدای دعای عهدی که داره از تلویزیون پخش میشه چشماشو باز می کنه (هر شب قبل از خواب ساعت تلویزیون رو چک می کنه تا مطمئن بشه که صبح خواب نمی مونه). از این پهلو به اون پهلو میشه. با چشمای بسته دعای عهد رو گوش می کنه. حال خوبی بهش دست میده. لبخند میزنه و چشماشو باز می کنه. می شینه تو رختخواب. عجب صبح زیبایی! چیزی گوشه ذهنش سنگینی می کنه! اون چیه؟ زیر کتری رو روشن می کنه و میره دست و صورتش رو بشوره! با صورت خیس میاد جلوی آینه و خیره میشه به خودش. عادت نداره صورتش رو خشک کنه. پنجره از شب قبل باز مونده. پرده رو می کشه کنار. نسیم ملایمی صورت خیسش رو نوازش می کنه و اون غرق لذت میشه... گوشه ذهنش باز سنگینه! یاد کابوس شب قبل میوفته: دندوناش یکی یکی میوفتاد کف دستش و اون با ترس بهشون نگاه می کرد. خیلی ترسیده بود. مدام از این و اون کمک می خواست ولی ظاهرا همه نسبت به این موضوع بی تفاوت بودن!!! چه خواب وحشتناکی! اخماش میره تو هم . صبحانه آماده است. میره سمت پسر کوچولوش. خوب نگاش می کنه. چه معصوم و پاکه!


- پسر مامان بیدار شو عزیزم.... مامانی.... کوچولو... می خوام یه چیز خوشمزه بدم پسرم بخوره...


ظاهرا قصد بیدار شدن نداره! از آخرین ترفندش استفاده می کنه:


- کی می خواد کارتون پیتر پن رو ببینه؟ها؟.....


چشماش باز میشه و می خنده!!! در همون حال میگه: مامانی پتر من ...


بغلش می کنه و شروع می کنه به خندوندن بچه. صدای خنده هاشون فضای اتاق رو پر می کنه. همراه با کارتون پیتر پن صبحونه می خورن و آماده بیرون رفتن میشن. می خواد ذهنش رو آزاد بذاره و از هوای خوب صبحگاهی لذت ببره ولی ذهنش درگیره. چشماش دنبال پسرشه. به راه رفتنش نگاه می کنه ... به بازیگوشیش...


به نقشی که تو این دنیا داره فکر می کنه.... یک زن، یک مادر، یک همسر، یک دوست، یک دختر، یک خواهر، یک کارمند، یک... همیشه سعی کرده تو همه این نقش ها اگه نمی تونه خوبتر باشه حداقل خوب باشه!


 او آدم نیست! او  حوایی دیگر است با سیب قرمز زیبایی که در دست دارد... میوه ممنوعه!


ای ذالاجلال و والاکرام دوستت دارم خودت هم می دونی!


نوشته شده توسط : یاس

نظرات ديگران [ نظر]


+ مستان سلامت می کنند...

سه‏شنبه 18 تیر 1387 ساعت 8:46 صبح

مستان سلامت می‌کنند
جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند
مستان سلامت می‌کنند
غوغای روحانی نگر
سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر
مستان سلامت می‌کنند
آن میر غوغا را بگو
وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو
مستان سلامت می‌کنند
ای آرزوی آرزو
این پرده را بردار از او
من کس نمی‌دانم جز او
مستان سلامت می‌کنند
ای ابر خوش باران بیا
ای مستی یاران بیا
ای شاه طراران بیا
مستان سلامت می‌کنند
مستان سلامت می‌کنند
جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند
مستان سلامت می‌کنند...


سلام خداجون. منم یاس...یاس.


 


یا ارحم الراحمین...




نوشته شده توسط : یاس

نظرات ديگران [ نظر]


   1   2      >
:لیست کامل یاداشت ها  :